باران بهاری تازه شروع شده بود، ریز و مداوم، از همانهایی که بوی خاک خیسش خیابانها را زنده میکند. هنوز چراغهای برخی ساختمانها خاموش نشده بود که در خیابانها سروصدای دستگاهها و رفتوآمد نیروهای خدمات شهری لحظهای قطع نمیشد.
اصفهان، شاهد یکی از جنایتکارانهترین حملات دشمن امریکایی-صهیونیستی بود، جایی که موشکهای دشمن قصد داشتند با هدف قراردادن خیابان کاوه، امنیت و آرامش مردم را هدف بگیرند. اما آنچه پس از این جنایت رخ داد، داستان دیگری بود، داستان مردانی که باغیرت و همت، اجازه ندادند شهر حتی برای یکلحظه زانو بزند.
در خیابان کاوه در میان بوی دود، خاک، و باران، مردانی بودند که چهرههایشان چروک و خستگی داشت اما چشمهایشان پر از تمرکز بود.
یکی از آنها میگفت: «باید همه چیز سریع پاکسازی شود، مردم باید بتوانند دوباره از اینجا عبور کنند». این جمله ساده، خلاصه تمام چیزی بود که این شبها و روزها در شهر جریان دارد.
نخالهها را در تاریکی سحرگاهی جمع میکردند، خاکهای پاشیده شده را با بیلهای دستی کنار میزدند، لولههای آب را آزمایش میکردند که مبادا نشت داشته باشد، از ارتفاع نردبانها پایین میآمدند تا آخرین لکههای دوده از دیوارها پاک شود.
آفتاب هنوز کامل بالا نیامده بود. در خیابان کاوه، دو کارگر روی زانو نشسته بودند و آبهای جمعشده کنار جوی را هدایت میکردند تا مسیر باز شود، گروه دیگری با دستگاههای صنعتی مشغول پاکسازی معبر بودند، کمی آنطرفتر گروه آتشنشانی هنوز در حال بررسی نقاط پرخطر بود.
در همه این نقاط، یک وجه مشترک وجود داشت، ساعت حضور، از شب به روز، از روز به شب میرسید و این چرخه بدون توقف ادامه داشت.
شهر در این روزهای پرالتهاب، مثل موجودی زنده است، زخمی میشود، میلرزد، اما نفسش قطع نمیشود و دلیلش همین آدمهایی هستند که اسمشان روی تابلوها نیست، اما رد کفشهای خیسشان هنوز روی آسفالت پیداست.
این شهر هم خسته میشود اگر ما نباشیم
آنها اولین کسانی هستند که بعد از هر حادثه خودشان را به محل میرسانند، برقها را ایمن میکنند، شعلهها را خاموش میکنند، نخالهها را جمع میکنند، مسیر را باز میکنند، و دوباره چهره شهر را شسته و مرتب تحویل مردم میدهند.
از آغاز جنگ، عملکرد میدانی شهرداری در مدیریت بحران و ارائه خدمات فوری به مناطق آسیبدیده با سرعت عمل و هماهنگی، روند بازگشت زندگی به جریان عادی را تسهیل کرده است. این کارگران در کنار نیروهای امدادی در حالی خدمترسانی میکنند که احتمال دارد دشمن جنایتکار دوباره به محل حمله کرده و مرتکب جنایت انسانی شود.
یکی از نیروهای کارگری وقتی از او پرسیدم، خسته نیستی؟ لبخند زد و گفت: «خسته که هستیم، اما این شهر هم خسته میشود اگر ما نباشیم». همین یک جمله برای فهمیدن تمام داستان برایم کافی بود.
امروز اصفهان، با وجود زخمهایی که بر پایش نشسته، با سرافرازی ایستاده است، شهری که دشمن پنداشت با چند موشک میتواند آن را بهزانو درآورد، اما فراموش کرد که این شهر آدمهایی دارد که با جانودل، از زیبایی، نظم و امنیت آن پاسداری میکنند.


























Thursday, 18 June , 2026